یک روز خوب همراه با دوستان
سلام عشق مامان
الان که دارم برات می نویسم ساعت ١١:٢٠ دقیقه شبه و شما حدود یک ساعتی میشه که لالا کردی و من در حالی که خیلی خیلی خسته هستم بعد از یک روز کاری سخت دلم نیومد که شرح حال دیروزمون و برات ننویسم.
دیروز صبح وقتی با همدیگه از خواب بلند شدیم طبق معمول همیشه موبایلم رو چک کردم ببینم کسی بهمون زنگ زده یا نه ، و دیدم که دوست جون عزیزم برامون پیام گذاشته که امروز هوا آفتابی و خیلی پاک اگه می تونید بیاید بریم بیرون
ما هم بسیار خوشحال شدیم که بالاخره این هوای آلوده تهران برای یک روز هم که شده پاکه و ما می تونیم بیریم بیرون و خوش بگذرونیم . اول به خاله جون زنگ زدم ببینم اگه کاری نداره ما رو همراهی کنه ولی متاسفانه سرش شلوغ بود و ما مجبور شدیم خودمون تنهایی به این دیدار بشتابیم . اول قرار شد بریم خانه بازی تا شما دوتا جوجه طلایی اونجا با هم بازی کنین و ما هم کمی خوش گذرانی ولی بعد چون هوا خیلی عالی بود تصمیم گرفتیم بریم کاخ سعدآباد. خلاصه شال و کلاه کردیم و ناهار شما رو برداشتیم و یه آژانس گرفتیم و رفتیم به سمت میدون دربند و کاخ سعدآباد. تا به اونجا رسیدیم دوست جونامون هم رسیدم و ما به هم پیوستیم و رفتیم داخل کاخ. وااااااااای مامانی گلم چقدر این کاخ زیباست واقعاً نمی دونم چه جوری برات توصیف کنم انگار در جنگل های گیلان قدم می زدی همه جا سبز و نارجی تمام برگها روی زمین ریخته بود و از طرفی صدای آب رودخونه یه حس آرامش عجیبی به آدم می داد. خلاصه که من خیلی خیلی لذت بردم البته شما ها هم کم کیف نکردین هااااا
کلی با هم ورج و ورجه کردین و لای برگها قل قل خوردین و برای اولین بار چندین بار روی چمن و البته یه مقدار هم روی گل ها
زمین خوردی و تمامی لباسهات شدن گل خالی اما اصلاً عیبی نداشت همین که پسرک گلم داشت همراه با آدرینای عزیز لذت می برد ما را بس.
دیگه کم کم شما گرسنه شده بودید و اونجا ما با بدبختی یه چند قاشقی به شما غذا دادیم و متوجه شدیم که بله دیگه فینگیلیا حسابی خسته شدن و کلافه آدرینا خانم که کاملاً خوابش گرفته بود و آقا آدرین هم دیگه نایی برای راه رفتن نداشتن. خلاصه مامی جونم از شما چه پنهون که ما هم حسابی خسته شده بودیم و دیگه نفسمون درنمی اومد ضمن اینکه حسابی هم گرسنه بودیم بنابراین تصمیم گرفتیم هر چه زودتر به خانه برگردیم. خاله جونی زحمت کشیدن و برای ما یه آژانس گرفتن و ما از ایشون و دختر گلشون خداحافظی کردیم و به سمت خونه روانه شدیم . بعدم که اومدیم خونه یه غذایی خوردیم و شما لالا کرده و ما هم به امر همیشگی بشور و بساب خودمون رسیدیم ولی مامی جان واقعاً هردومون چنان گلی شده بودیم که انگار قله توچال رو فتح کرده و برگشته بودیم. 
به هرحال روز بسیار خوبی کنار دوست جون و آدرینای عزیز داشتیم و بسیار بهمون خوش گذشت . امیدوارم که به اونا هم خوش گذشته باشه و دوباره بتونیم با همدیگه باشیم.
اینم چندتا از عکس های قندعسل در کاخ سعدآباد






یک روز خوب همراه با دوستان
