آدرین کاظمیآدرین کاظمی، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

آدرین

یک روز خوب همراه با دوستان

1392/9/10 23:44
نویسنده : مونا
258 بازدید
اشتراک گذاری

لبخندسلام عشق مامان

الان که دارم برات می نویسم ساعت ١١:٢٠ دقیقه شبه و شما حدود یک ساعتی میشه که لالا کردی و من در حالی که خیلی خیلی خسته هستم بعد از یک روز کاری سخت دلم نیومد که شرح حال دیروزمون و برات ننویسم.لبخند

دیروز صبح وقتی با همدیگه از خواب بلند شدیم طبق معمول همیشه موبایلم رو چک کردم ببینم کسی بهمون زنگ زده یا نه ، و دیدم که دوست جون عزیزم برامون پیام گذاشته که امروز هوا آفتابی و خیلی پاک اگه می تونید بیاید بریم بیرون لبخندما هم بسیار خوشحال شدیم که بالاخره این هوای آلوده تهران برای یک روز هم که شده پاکه و ما می تونیم بیریم بیرون و خوش بگذرونیم . اول به خاله جون زنگ زدم ببینم اگه کاری نداره ما رو همراهی کنه ولی متاسفانه سرش شلوغ بود و ما مجبور شدیم خودمون تنهایی به این دیدار بشتابیم . اول قرار شد بریم خانه بازی تا شما دوتا جوجه طلایی اونجا با هم بازی کنین و ما هم کمی خوش گذرانی ولی بعد چون هوا خیلی عالی بود تصمیم گرفتیم بریم کاخ سعدآباد. خلاصه شال و کلاه کردیم و ناهار شما رو برداشتیم و یه آژانس گرفتیم و رفتیم به سمت میدون دربند و کاخ سعدآباد. تا به اونجا رسیدیم دوست جونامون هم رسیدم و ما به هم پیوستیم و رفتیم داخل کاخ. وااااااااای مامانی گلم چقدر این کاخ زیباست واقعاً نمی دونم چه جوری برات توصیف کنم انگار در جنگل های گیلان قدم می زدی همه جا سبز و نارجی تمام برگها روی زمین ریخته بود و از طرفی صدای آب رودخونه یه حس آرامش عجیبی به آدم می داد. خلاصه که من خیلی خیلی لذت بردم البته شما ها هم کم کیف نکردین هااااا خنده کلی با هم ورج و ورجه کردین و لای برگها قل قل خوردین و برای اولین بار چندین بار روی چمن و البته یه مقدار هم روی گل ها خنده زمین خوردی و تمامی لباسهات شدن گل خالی اما اصلاً عیبی نداشت همین که پسرک گلم داشت همراه با آدرینای عزیز لذت می برد ما را بس.

دیگه کم کم شما گرسنه شده بودید و اونجا ما با بدبختی یه چند قاشقی به شما غذا دادیم و متوجه شدیم که بله دیگه فینگیلیا حسابی خسته شدن و کلافه آدرینا خانم که کاملاً خوابش گرفته بود و آقا آدرین هم دیگه نایی برای راه رفتن نداشتن. خلاصه مامی جونم از شما چه پنهون که ما هم حسابی خسته شده بودیم و دیگه نفسمون درنمی اومد ضمن اینکه حسابی هم گرسنه بودیم بنابراین تصمیم گرفتیم هر چه زودتر به خانه برگردیم. خاله جونی زحمت کشیدن و برای ما یه آژانس گرفتن و ما از ایشون و دختر گلشون خداحافظی کردیم و به سمت خونه روانه شدیم . بعدم که اومدیم خونه یه غذایی خوردیم و شما لالا کرده و ما هم به امر همیشگی بشور و بساب خودمون رسیدیم ولی مامی جان واقعاً هردومون چنان گلی شده بودیم که انگار قله توچال رو فتح کرده و برگشته بودیم. نیشخند

به هرحال روز بسیار خوبی کنار دوست جون و آدرینای عزیز داشتیم و بسیار بهمون خوش گذشت . امیدوارم که به اونا هم خوش گذشته باشه و دوباره بتونیم با همدیگه باشیم.

اینم چندتا از عکس های قندعسل در کاخ سعدآباد

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

الهه
12 آذر 92 1:48
به به! چه مامان سرعت عمل دار مهربونی. ای چان چه عکساش خوشگل شده به خدا! خیلی خوبند عکساش دست مامانش درد نکنه که روز تعطیلش اینهمه زحمت متحمل شده گه جوجه اش یه نفسی بکشه ما هم بینهایت از دیدار شما و بودن با شما مسرور شدیم خیلی هم به ما لطف دارید راستی من هم میخواستم برای آدرینا بنویسم تا الان وقت نشده، شیطان رجیم میگه یه لینک بدم به بلاگ شما بگم همینایی که دوستم گفتند!
مونا
پاسخ
مرسی عزیزم از این همه حس خوبی که به من می دین در مورد شیطان رجیم هم اشکالی نداره بعضی موقع ها که کمبود وقت داریم باید به حرف شیطان رجیم گوش کنیم
الهه
13 آذر 92 9:01
راستی خواهر جان ساعت دوربینتون درسته؟! یا به من خوش گذشته؟!
مونا
پاسخ
عاشق همین دقتتم دوست جونم بله درست می فرمایید ما هم همان روز متوجه شدیم که ساعت دوربینمون رو مثل بقیه ساعت های خونه یک ساعت به عقب نبرده ایم
خاله فاطیما
13 آذر 92 23:33
یعنی دیوونه ی لبخندشم خیلی عکساش قشنگه مونااا همیشه به خوشی باشه عشق من بله راست می گی خواهر گلم خودم هم این عکسا رو خیلی دوست دارم . ایشاالله باز هم بتونم ببرمش بیرون و گردشی بکنه این پسرک
الهه
17 آذر 92 23:43
بوخودا من موجود بی دقتی بیش نیستم! تصادفا متوجه شدم!
مونا
پاسخ
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آدرین می باشد